اتفاقات ترسناک علم
من امین بهمن آبادی هستم. فوق دکترای داروسازی دارم و در یک آزمایشگاه خیلی بزرگ در کشور آمریکا فعالیت می کنم. من در همین کشور ازدواج کردم و اکنون صاحب همسری فداکار با شش پسر بچه و پنج دختر شیطون و بازیگوش هستم.
بگذریم، ماجرا از جایی شروع شد که در یک روز بهاری وقتی روی صندلی مخصوصم نشسته بودم کسی با یک شماره ناشناس به من تلفن کرد، وقتی گوشی تلفن را برداشتم هیچ صدایی از آن طرف شنیده نمی شد. این اتفاق تقریبا در طول یک سال تکرار شد تا این که یک روز صدایی از داخل اتاق پسرهایم آمد . سریع خودم را به آن جا رساندم و دیدم هیچ کدام از بچه ها آنجا نیستند و فقط چند تکه کاغذ پیدا کردم و وقتی آن ها را کنار هم قرار دادم دیدم روی آن نوشته شده ساعت هفت ورزشگاه آزادی.
به سرعت به طرف ورزشگاه حرکت کردم. وقتی به آنجا رسیدم دیدم یک طرف سالن پسرهایم را با طناب به هم بسته اند. به طرف آن ها رفتم که یک دفعه به ته یک گودال سقوط کردم و دیگر چیزی را متوجه نشدم. وقتی به هوش آمدم، در ساختمان مخروبه ای افتاده بودم. به سختی از جایم بلند شدم در آن ساختمان گشتی زدم. ساختمان عجیبی بود. تمام اجزای ساختمان شبیه به هم بود. بعد از کمی جستجو در ساختمان از داخل یکی از اتاق ها صدای داد و فریاد شنیدم در را که باز کردم دیدم پسرهایم آن جا هستند و یک عنکبوت بزرگ به سمت آنها حمله کرده است.
سریع در جیبم به دنبال وسیله ای برای دفاع گشتم و یک جعبه کبریت پیدا کردم. با وسایل موجود آتشی به پا کردم و به سمت عنکبوت انداختم و به کمک پسرهایم شتافتم. دست پسرهایم را باز کردم و همه با هم به طرف درب خروجی فرار کردیم. از آن ساختمان به سمت ورزشگاه فرار کردیم ولی ناگهان یک پلیس جلویمان را گرفت و گفت: برای تحقیق داروی آمپارین بازداشت هستی . خیلی سربسته توضیحاتی دادم ولی بعد فهمیدم این دارو مردم را به هیولا تبدیل می کند و به این دلیل اکثر مردم به هیولا تبدیل شده اند.
من هم پس از دریافت این خبر، سریع با بچه ها به طرف آزمایشگاه حرکت کردیم. با دستگاه پخش کننده سریع، پادزهر را بر روی همه شهر پخش کردم .
روز بعد مردم را دیدم که به زندگی عادی خود باز گشته بودند.
عکس ،فیلم ، مطلب آموزشی ،داستان ......ما را در سایت عکس ،فیلم ، مطلب آموزشی ،داستان ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 104