زندانی در آسانسور

خرید بک لینک

بررسی از مرجع زندانی طبق کپی رایت در بررسی از مرجع آسانسور طبق کپی رایت

- بفرمایید داخل.

وارد ساختمان شدم و پشت سرم هم مادر، برادر و مادربزرگم داخل شدند. در را بستم. جلو رفتم و دکمه بررسی از مرجع آسانسور طبق کپی رایت را زدم. صدای تلق خفیفی آمد و مدتی بعد در آسانسور باز شد. داخل شدیم. از مادرم پرسیدم: طبقه چندم اند؟ مادرم جواب داد: اول. دکمه یک را فشار دادم. در بسته شد و آسانسور با تکان، کمی بالا آمد و بعد ایستاد؛ اما در باز نشد. دوباره دکمه یک را فشار دادم اما هیچ اتفاقی نیفتاد. برادرم دکمه زنگ آسانسور را فشار داد و دیگر انگشتش را از روی دکمه برنداشت. برادرم داد زد: الو تو این ساختمون عصر حجری کسی نیست. صدای پایی از بیرون آمد و لحظه ای بعد صدای خانمی گفت: کسی تو آسانسور گیر کرده؟ برادرم جواب داد: نه، ما واسه خوشگذرونی انگشتمون را تا بند سوم در زنگ فشار دادیم. آن خانم گفت: الان مدیر ساختمون را صدا می کنم. و سپس از آسانسور دور شد و پس از مدتی نچندان کوتاه صدای مردی آمد: آقای محترم این مشکل از بوردشه الان با میرم برقش را قطع و وصل می کنم حل میشه. چند دقیقه بعد چراغ آسانسور خاموش شد و بعد دوباره به فاصله ی کمی روشن شد. آسانسور به طرف پایین شروع به حرکت کرد. برادرم با صدای بلند گفت: برای سلامتی آقای راننده صلوات. همگی با هم خندیدیم. آسانسور با تکانی ایستاد روی مانیتور آسانسور دو عدد حرف پی انگلیسی نمایان شد و این نشانگر این بود که ما به طبقه پارکینگ رسیدیم. صدای پایی آمد و لحظه ای بعد همان مرد گفت: نگران نباشید درست میشه. مادرم گفت: لطفا هر چه سریعتر در را باز کنید هوای داخل اتاقک محدوده و مادرم هم نمی تونه زیاد رو پا بایسته. مرد گفت: اگر یک بار دیگه برقش را قطع و وصل کنیم درست میشه. و سپس از آسانسور دور شد. بار دیگر چراغهای آسانسور خاموش و روشن شد. ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. من گفتم: هممون می میریم، دیگه کاریش هم نمی شه کرد. دکمه هواکش را زدم صدای ضعیف چند مرد بیرون آسانسور شنیده می شد که با هم گرم صحبت بودند. مردی خطاب به دیگری گفت: کلید آسانسور کجاست؟ مرد دیگری گفت: برای مدیر شکسته ولی سرایدار یک کلید یدک داره اما سرایدار رفته عروسی و تا آخر شب هم نمی آید. مرد دیگری به ما گفت: اگه یک بار دیگه .... اما مادرم حرفش را با عصبانیت قطع کرد و گفت: برادر اصلا حرفش هم نزن. اگر بلد نیستید زنگ بزنید آتش نشانی. مرد آرام گفت: آتش نشانی خرابی میزنه و ما هم باید کلی پول بدهیم تا خرابیش جبران شود.

سپس از آسانسور دور شد. مادرم زیر لب گفت: از اینها آبی گرم نمیشه. سپس موبایلش را از کیفش درآورد و شماره 125 را گرفت. مردی که پشت خط بود پس از پرسیدن تعداد نفرات و آدرس گفت: تا چند لحظه دیگر نیرو به محل اعزام می شود. بعد از مدت کوتاهی با شنیدن صدای خش خش بیسیم هایشان دریافتیم که به محل رسیدند. ابتدا برق آسانسور را قطع کردند و سپس با چکش چند ضربه به در زدند. یکی از آتشنشانان گفت: این در آکاردئونی را به سمت راستتان هل بدهید. من این کار را کردم و بعد همان مرد گفت: پسرم، در سمت چپت اهرم قرقره مانندی است آن را با دست به سمت پایین بکش تا در اصلی باز شود. من دستم را به بالای سمت چپ در آسانسور زدم اما چیزی آن بالا نبود. مادرم گفت: این شیشه وسط در را بشکنید یا باز کنید که هوا تهویه شود و از شکاف در یک لیوان آب و یک صندلی تاشو به ما بدهید.

زنی که تازه به جمع افراد بیرون آسانسور اضافه شده بود گفت: آبمیوه یا کیک هم می خواهید، من عصبانی شدم عصای مادر بزرگم را گرفتم و گفتم: برید کنار. یکی از آتشنشانان گفت: می خوای چکار کنی؟ گفتم: می خوام شیشه را بشکنم. احساس کردم افراد بیرون آسانسور کمی عقب رفتند. مادر، برادر و مادربزرگم پشتشان را به من کردند. مادرم گفت: نه، این کار رو ....

با فریادی عصا را بالا بردم و محکم به شیشه کوبیدم. شیشه چندین تکه شد. افراد بیرون آسانسور متعجب از کارم به من زل زدند. برادرم که به من نگاه می کرد گفت: دم مامان جون گرم عجب عصایی داره ها. عصا را به مادربزرگم دادم و بعد با عصبانیت گفتم: منتظرید براتون آواز بخونم؟ برید چند تا بطری آب و یک صندلی تا شو بیارید. دو نفر از افراد بیرون آسانسور سریع از پله ها بالا رفتند و بعد از مدت کوتاهی با یک صندلی تاشو و چهار بطری آب خنک برگشتند. صندلی و بطری ها را گرفتیم و تشکر کردیم. من خطاب به آتشنشانان گفتم: در این

آسانسور وامونده رو باز کنید دیگه. آتشنشانان دست به کار شدند ،آن ها با پتک های بزرگی به سمت چپ در ضربه می زدند. ما هم در آسانسور صندلی را باز کردیم و مادر بزرگم را بر روی آن نشاندیم و سپس آب ها را تا ته سر کشیدیم. پس از چند دقیقه قفل در شکست و در باز شد. از آتشنشانان تشکر کردیم و آن ها هم پس از پرسیدن سوال هایی در باره سن و ناممان همگی آنجا را ترک کردند .

برادرم به من گفت : می دونی خوبی این ماجرا چیه؟

گفتم : نه، چیه؟

گفت : خوبیشاینه که این ماجرا موضوع داستان جدیدت می شه.

گفتم : آره، حتما می نویسمش.

برای دانلود نسخه PDF این مطلب روی عکس زیر کلیک کنید:

عکس ،فیلم ، مطلب آموزشی ،داستان ......

ما را در سایت عکس ،فیلم ، مطلب آموزشی ،داستان ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 156 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 23:18

صفحه بندی