جنگل مرگ
درست چندی پیش شخصی با من تماس گرفت.
گفت می داند که گیاه شناسم و درباره ی گیاهان مختلف تحقیق می کنم و کتابی هم در این مورد از من خوانده که اسمش یادش نیست. وقتی خیلی سربسته چیزهایی از کتاب گفت حدس زدم کتاب گیاهان فرمانروایی می کنند را خوانده است.
گفت که میخواهد مرا جایی ببیند، لحنش طوری بود که فکر کردم صدایش را عوض کرده، یک مدل صدای دورگه ی کلفت که خس خس می کرد و انگار از توی چیزی درمی آمد. وقتی که فهمیدم آن مرد سینا است حسابی خوشحال شدم او یکی از شاگردانم بود به من گفت در تحقیقی که برای پایان نامه داده ام به مشکل برخورد کرده است و از من خواست که به این منظور با او به سلسله جنگل های مرگ بروم.
من هم پس از کمی مکث قبول کردم، ولی ای کاش قبول نکرده بودم. تا آن موقع نمی دانستم که ممکن است سرنوشت برایم جور دیگری رقم بخورد و از مسیر اصلی اش خارج شود.
من با اصرار سینا به طرف جنگل های مرگ حرکت کردم.
جنگل قشنگی بود مخصوصا که درختان در شب به طور شگفت انگیزی روشن و نورانی می شدند و من از این همه زیبایی لذت بردم.
من و سینا با هم عکس ها و فیلم های یادگاری زیادی گرفتیم. او غذاهای مورد نیاز در طول سفر و من چادر و وسایل دفاعی را بردوش داشتم خیلی در طول مسیر حال کردیم ولی این خوشی زیاد طول نکشید و ما فهمیدیم که راه را گم کردیم. من خیلی ترسیده بودم پیش خودتان فکر کنید در جنگلی دور افتاده گم شدید و فقط هم دو نفر هستید، چه احساسی به شما دست می دهد؟
- سینا، سینا نقشه نقشه کو؟
- بزار ببینم .... آهان اینجاست.
- بدش به من.
- بیا بگیرش.
او نقشه را به طرف من پرتاب کرده و من نتوانستم آن را بگیرم و نقشه به دره افتاد. من لب دره ایستادم و بدون توجه به سینا به نقشه ی در حال سقوط نگاه کردم. ولی سینا من را هل داده و به دره افتادم. در هوا غوطه ور شدم و سعی کردم دستم را به صخره ی کناری بگیرم و خدا را شکر توانستم دست دیگرم را به صخره ای دیگر گیر بدهم و از آن صخره ها بالا آمدم. به سختی با آن لباس پاره و بدن زخمی و خون آلود بالا آمدم و دیدم که سینا دارد با کیف ها به جایی می رود، او را تعقیب کردم رفت تا به کلبه ی چوبی بزرگی در وسط جنگل رسید او در کلبه رفته و کیف ها را جلوی در کلبه گذاشت و در را هم قفل کرد. من هم به قصد کنجکاوی به نزدیک آن رفتم و از پنجره درون کلبه را نگریستم و حدود سی موجود مانند سینا را دیدم که داشتند تبدیل به هیولاهایی غول پیکر می شدند و من هم پا به فرار گذاشتم و آن ها هم دنبال من می دویدند. ولی ناگهان پایم به سنگی گیر کرده و زمین خوردم و هیولاها هم به من رسیدند، با چشمان از حدقه بیرون زده من را نگریستند و آب دهانشان سرازیر شد.
- سینا نباید این کار را بکنی. این کار انسانی نیست.
- من که انسان نیستم، هیولام
نویسنده :صالح رضایی
پایان
عکس ،فیلم ، مطلب آموزشی ،داستان ......
ما را در سایت عکس ،فیلم ، مطلب آموزشی ،داستان ... دنبال میکنید
برچسب: جنگل مرگ,جنگل مرگ در ژاپن,جنگل مرگ در چین,داستان مرگ جنگل,جنگل مرگ ژاپن, نویسنده: بازدید: 116