گرفتار در زیر آوار

خرید بک لینک

گرفتار در زیر آوار

چشمانم را به سختی باز کردم. بدنم درد می کرد و سردردم به حدی رسیده بود که نمی توانستم از جایم بلند شوم و فقط در ذهنم صحنه های ریزش ساختمان مرور می شد. نمی توانستم باور کنم که هنوز زنده ام، من زنده بودم. به سختی تکانی به بدنم دادم و بالاخره توانستم دستم را در جیب کرده و موبایل خود را بیرون آوردم. نه، فریادی از وحشت کشیدم موبایلم که تنها راه ارتباط با بیرون بود تکه تکه شده بود. نفس نفس می زدم و اطرافم را می دیدم که یک دفعه متوجه یکی از دوستانم شدم که روی زمین افتاده است. به او نزدیک شدم. او مرده بود. دستم را در جیبش فرو بردم و موبایلش را بیرون کشیدم.....

صبح روز پنج شنبه ساعت هفت و نیم صبح بود که من و دوستانم در حال صرف صبحانه بودیم. گل می گفتیم و گل می شنیدیم. هوا ابری بود که یک دفعه یکی از دوستانم سراسیمه به اتاق آمد و گفت: شماها چرا نشسته اید. مگر خبر آتش سوزی ساختمان پلاسکو در خیابان جمهوری به شما نرسیده است . همه نیروها را اعزام کرده اند. او گفت عجله کنید. ما هم به سرعت لباس پوشیده و وسایل و تجهیزات را آماده کرده و آژیرکشان به طرف محل حادثه حرکت کردیم. سر یک چهارراه ترافیک سنگینی بود. دوستم که بغل دستم نشسته بود بسیار نگران بود که مبادا دیر برسیم و نتوانیم مردمی را که در ساختمان پلاسکو گرفتار آتش شده اند را به موقع نجات دهیم. با عصبانیت به روی داشبورد می کوبید و مکرراً با بلندگوی ماشین تذکر می داد تا راه را برایمان باز کنند.

به او گفتم نگران نباش الان ترافیک تمام می شود و سریع به آن جا

می رسیم که یک دفعه چراغ سبز شد و ما با سرعت خودمان را به محل حادثه رساندیم و با کمک همکاران دیگر مشغول نجات مردم گرفتار در ساختمان شدیم که حدود ساعت 11 بود که احساس کردم زیر پایم می لرزد و فهمیدم که دیگر کار از کار گذشته.

نه ؛ تلفن دوستم هم تکه تکه شده بود و من فقط دو انتخاب داشتم، یا باید زیر آوار و در محاصره ی آتش از اکسیژن کم و گرمای زیاد جان می دادم و یا باید راهی برای نجات خودم پیدا می کردم .

طبیعی بود که راه دوم را انتخاب کرده و تصمیم گرفتم خودم را از زیر آوارنجات بدهم.

ابتدا اطراف خود را نگاه کردم تا شاید وسیله ای برای ارتباط با بیرون پیدا کنم، ولی جز آهن های غول پیکر چیزی به چشم نمی آمد. سعی کردم بلند شوم اما نتوانستم چون پایم شکسته و لباسم خون آلود بود . خیلی گرمم شده بود و درد شدیدی در سمت پهلویم احساس می کردم. تصمیم گرفتم که ببینم دردم از کجا ناشی میشود که متوجه شدم میله ای آهنی در بدنم فرو رفته است. آن را بیرون کشیدم درد شدیدی در بدنم پیچید. بالاخره توانستم بلند شوم . اندکی راه رفتم سعی کردم راه خروج را پیدا کنم. اما در زیر آوار چیزی به جز آتش وجود نداشت. امیدم را از دست ندادم و فریاد زدم من این زیر نمی میرم.

می ترسیدم نکند دوباره خانواده ام را نبینم. مادرم، پدرم ، زنم، بچه هایم را ، چقدر دلم برایشان تنگ شده بود. دوباره به اطرافم نگاهی

انداختم با این که چشمانم تار می دیدند احساس کردم هاله ی نوری از لای آهن ها به داخل می تابد. ابتدا تصور کردم شاید مرده باشم اما از زنده بودن خود مطمئن بودم.

دنبال چیزی برای خاموش کردن آتش گشتم که چشمم به کپسول

آتش نشانی که در کنار دوستم بود افتاد. به طرف او رفتم و آن را برداشتم، به کپسول تکانی دادم هنوز کمی مایع در آن بود. اصلا نمی توانستم باور کنم داشتم از خوشحالی بال در می آوردم . برای وداع آخر دوستم را بوسیدم که یک دفعه دستم را گرفت و با صدای ضعیفی گفت : سامان برو کمک بیار. او را رها کردم و به طرف نور رفتم. کپسول را فشار دادم کفی سفید از آن به بیرون پرتاب شد و شعله های آتش که زبانه می کشیدند را خاموش کرد . من هم خود را به طرف سوراخی که به وجود آمده بود کشاندم و بلند فریاد زدم : من اینجام و بعد از شدت ضعف و ناتوانی بیهوش شدم.....

برای دانلود این متن به صورت PDF روی عکس زیر کلیک کنید

برای دانلود این متن به صورت سند WORD بر روی عکس زیر کلیک کنید

عکس ،فیلم ، مطلب آموزشی ،داستان ......

ما را در سایت عکس ،فیلم ، مطلب آموزشی ،داستان ... دنبال می‌کنید

برچسب: گرفتار,زیر,آوار, نویسنده: بازدید: 126 تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:36

صفحه بندی