
حکایت چهارمدر ادامه اطلاعات مربوط به این مطلب و نکات قابل توجه آن را مشاهده میکنید.دهقانی در مزرعهاش یک مرغدانی بزرگ داشت. چند روز بود که تعدادی از مرغهای او میمردند. نمیدانست چه باید بکند، برای همین از همسایهاش مشورت خواست.همسایه پرسید: «چه غذایی به مرغها میدهی؟»همسایه گفت: «نه، جوی دوسر خوب نیست. باید به آنها گندم بدهی.»دو روز بعد که این دو در بازار به هم برخورد کردند، دهقان گفت: «اوضاع که بهتر نشده هیچ، در این چند روز بیست مرغ دیگر هم از بین رفتهاند.»مرد همسایه پرسید: «چه آبی به مرغ...
ادامه مطلب
حکایت پنجمدر این مطلب نکات مهم و اطلاعات مرتبط با این موضوع را مرور میکنیم.روزي يکي از همسايهها خواست خر ملانصرالدين را امانت بگيرد.به همين خاطر به در خانه ملا رفت.ملانصرالدين گفت: "خيلي معذرت ميخواهم خر ما در خانه نيست".از بخت بد همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن.همسايه گفت: "شما که فرموديد خرتان خانه نيست؛اما صداي عرعرش دارد گوش فلک را کر ميکند." ملا عصباني شد و گفت: "عجب آدم کج خيال و ديرباوري هستي.حرف من ريش سفيد را قبول نداري ولي عرعر خر را قبول داري."...
ادامه مطلب
حکایت ششمجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.یک مهندس به دلیل نیافتن شغل یک کلینیک باز می کند با یک تابلو به این مضمون: درمان بیماری شما با 50 دلار. در صورت عدم موفقیت 100 دلار پرداخت می شود."یک دکتر برای مسخره کردن او و کسب 100 دلار به آنجا می رود و می گوید: من حس ذائقهء خود را از دست داده ام. مهندس به دستیار خود می گوید: از داروی شماره 22 سه قطره. دکتر دارو را می چشد اما آن را تف می کند و می گوید این دارو نیست که گازوییل است!مهندس می گوید شما درمان شدید! و 50 دل...
ادامه مطلب
حکایت هشتمجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است.با چوبهاى پوسيده نميشه***قايق و كشتى ساختو با أفكار پوسيده هم نميشه***زندگى و جامعه رو ساخت....
ادامه مطلب
یک روز در مدرسهجزئیات تکمیلی این موضوع به همراه بخشهای مهم در ادامه ارائه شده است....
ادامه مطلب
دانش گنجینه ای گرانبها است . بشر از ابتدای خلقت خود تاکنون همواره در جستجوی دانش بوده است. او برای آموختن دانش سختی های زیادی را تحمل کرده است. انسان برای برداشت از این گنجینه بسیار تلاش کرده و فراز و...
ادامه مطلب
بررسی از مرجع زندانی طبق کپی رایت در بررسی از مرجع آسانسور طبق کپی رایت - بفرمایید داخل. وارد ساختمان شدم و پشت سرم هم مادر، برادر و مادربزرگم داخل شدند. در را بستم. جلو رفتم و دکمه بررسی از مرجع آسانسور طبق کپی رایت را زدم. صدای تلق خفیفی آمد و مدتی بعد در آسانسور باز شد. داخل شد...
ادامه مطلب
گرفتار در زیر آوار چشمانم را به سختی باز کردم. بدنم درد می کرد و سردردم به حدی رسیده بود که نمی توانستم از جایم بلند شوم و فقط در ذهنم صحنه های ریزش ساختمان مرور می شد. نمی توانستم باور کنم که هنوز زنده ام، من زنده بودم. به سختی تکانی به بدنم دادم و بالاخره توانستم دستم را در جیب کرده و موبایل خود را بیرون آوردم. نه، فریادی از وحشت کشیدم موبایلم که تنها راه ارتباط با بیرون بود تکه تکه شده بود. نفس نفس می زدم و اطرافم را می دیدم که یک دفعه متوجه یکی از دوستانم شدم که روی زمین افتاده است. به او نزدیک شدم. او مرده بود. دستم را در جیبش فرو بردم و موبایلش را بیرون کشیدم..... صبح روز پنج شنبه ساعت ه...
ادامه مطلب
جنگل مرگ درست چندی پیش شخصی با من تماس گرفت. گفت می داند که گیاه شناسم و درباره ی گیاهان مختلف تحقیق می کنم و کتابی هم در این مورد از من خوانده که اسمش یادش نیست. وقتی خیلی سربسته چیزهایی از کتاب گفت حدس زدم کتاب گیاهان فرمانروایی می کنند را خوانده است. گفت که میخواهد مرا جایی ببیند، لحنش طوری بود که فکر کردم صدایش را عوض کرده، یک مدل صدای دورگه ی کلفت که خس خس می کرد و انگار از توی چیزی درمی آمد. وقتی که فهمیدم آن مرد سینا است حسابی خوشحال شدم او یکی از شاگردانم بود به من گفت در تحقیقی که برای پایان نامه داده ام به مشکل برخورد کرده است و از من خواست که به...
ادامه مطلب